زویی:ن.نه{ترسیدم و نامه را در جیب انداختم زیرا پدر ناتنی ام و مادرم اجازه ی ارتباط با او را نمی دهد}
مادم:اها..باشه
سریع به سمت اتاقم رفتم و نامه را باز کردم...
نامه{نامه به گوجه فرنگی کوچکم.
امروز تولد تو هست و من امسال هم پیش تو نیستم.امیدوارم جواب امه ام را بدهی.
از طرف پدرت مارکوس...}
پدرم؟خطرناک است که جوابش را بدهم؟اگر از من سواستفاده کند چه؟
بعد از کی فکر کردن تصمیم گرفتم نامه ای به ان بنویسم.
مادرم:زویی دوست امده...
من با بهترین دوستم دعوا کردم او داشت با دوستانش حرف میزد و ان حرف ها من را ناراحت کد ولی او تاید کرد...نمیخوایم با ان صحبت کنم..مادرم هم چیزی نمیداند
زویی:الان میام{با انکه نمیخواستم بروم ولی مجبور به رفتن شدم..از پله ها پایین امدم}
زویی:سلام...
ترور:سلام زویی.اومدم هدیه ات رو بدم
مادرم ترور:سلام زویی.ترور از چند ماه پیش بای تولذ تو برنامه ریزی کرده بود و کادوت رو باز کن ببی دوست داری؟
زویی:ممنون بعدا باز میکنم.
مادر:زویی باز کن...میخوان نظرت رو بدونن
زویی:باشه{باز کردن}چی..کتاب؟
ترور:اره دوست ناری؟فکر میکردم کتاب دوست داری..برای همین کتاب اشپزی گرفتم چون اشپزی هم دوست داری.
زویی:این واقعا عالیه..مال اشپز مور علاق هست
{مادر به جزیره ی خونه تکیه اده بود}
مادر:کیک می خورید؟
مادر ترور:بله ممنون ناتالی
{مادرم یک تیکه کیک تمشک اورد و به مادر ترور داد}
بعد از چند دقیقه انها رفتند و به سمت اتاق رفتم تا درباره ی نامه ای که می خواهم به مارکوس بدهم فکر کنم...
برچسب:
نویسنده: یوسف رستگار